تبليغاتX
داغ تنهایی

داغ تنهایی

گاهی تنهایی خیلی بیشتر ارزش داره تا قسمت کردن روح و ذهنت با کسی که براش هیچ ارزشی نداری

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد

با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید

که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد.

عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند

و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.


فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت

و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟


سردار پاسخ داد: ای فرمانروا،

اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید:

 و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟


سردار گفت:

آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد

 که نه تنها سردار و همسرش را بخشید

بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:

 آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟

 دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟


همسر سردار گفت:

 راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.

 سردار با تعجب پرسید:

 پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:

 تمام حواسم به تو بود.

 به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

+نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت9:34توسط تنهایی | |

یاد دارم در غروبي سرد  سرد

می گذشت از کوچه ي ما دوره گرد



« دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم



دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم »



اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست



« اول سال است ؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟ »



بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود



صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته



سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود



مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود



باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد



« دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم



دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم »



خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا! سفره خالی می خرید ؟ . . .

پ.ن: من خدا را دارم.
کوله بارم بر دوش.
سفری می باید. سفری بی همراه .
گم شدن تا ته تنهایی محض...
سازکم با من گفت:هر کجا ترسیدی ! از سفر لرزیدی.
تو بگو از ته دل: من خدا را دارم...من خدا را دارم
من و سازم چندیست... که فقط با اوئیم...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت8:52توسط تنهایی | |

شعر او زیبا بود


شعر من تکرار است


جرم من تقلید است


لا اقل حرف دل است


خوب میدانم که سهراب مرا میبخشد

 

آخر او حرف دلش را زد و رفت

 


حرف من جا مانده


پس چنین میگویم: اهل شعرم


اهل تنهایی و درد

پیشه ام فریاد است!!


کاسبم..... کاسب دل


صادراتم شادی،وارداتم غم و درد


دوستانی دارم،سردتر از سردی برف


گاه گاهی یخشان میشکند


گاه گاهی دلشان میسوزد، ولی از روی ترحم!!

 
سرزمینی دارم


مردمانش همه دوست،

ولی از روی ریا


خنده ام میگیرد

پ.ن: مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که د ردل داشت برای دکتر تعریف کرد . دکتر گفت به فلان سیرک برو آن جا دلقکی هست ، آنقدر می خندانتت تا غمت یادت برود . مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم

+نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت13:49توسط تنهایی | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت14:53توسط تنهایی | |

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت8:0توسط تنهایی | |


شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده


می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها


فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی


نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر , سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای ! این شب چقدر تاریک است!


خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است


                                 " سهراب سپهری "

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت17:55توسط تنهایی | |

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی

اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خودباوری را در خود بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


  به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده ی عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


  تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش

و از چیزهایی که چشمانت رابه درخشش وا می دارند

و ضربان قلبت را تندتر می کنند دوری کنی ...


  تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت

یا عشقت شاد نیستیآن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی...


پی نوشت :

و من در غروب سرد جاده ی غم انگیز زندگی ام تنها ی تنها به آرامی آغاز به مردن می کنم ...

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت15:44توسط تنهایی | |

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم

حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ،

نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم

هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست

نمی تواند با دیگران مهربان باشد

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت16:0توسط تنهایی | |