|
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
یاد دارم در غروبي سرد سرد پ.ن: من خدا را دارم.
شعر او زیبا بود آخر او حرف دلش را زد و رفت پیشه ام فریاد است!! ولی از روی ریا پ.ن: مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که د ردل داشت برای دکتر تعریف کرد . دکتر گفت به فلان سیرک برو آن جا دلقکی هست ، آنقدر می خندانتت تا غمت یادت برود . مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم
" سهراب سپهری "
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدر دانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خود بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت رابه درخشش وا می دارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنند
دوری کنی
...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستیآن را
عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی... پی نوشت : و من در غروب سرد جاده ی غم انگیز زندگی ام تنها ی تنها به آرامی آغاز به مردن می کنم ...
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
|
About![]()
امشب ازچشمان منتظر تو که در گذر لحظه ها اشک می ریزند
Home
|